| نویسنده |
پیغام |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1952 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 28 آذر 1387، ساعت 13:14 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#1
|
| |
حدود دو هفته است که يه دوست جديد پيدا کردم . موجود عجيبيه. به شدت به حرف هام گوش ميکنه ! و معمولا توي لاک خودشه و خيلي کم با بقيه مي جوشه.
توي اين مدت ديالوگ هاي بسيار جالبي بين من و اون رد و بدل شد که معمولا بر محوريت فلسفه قرار داشت. گفتم شايد بد نباشه خلاصه اي از حرف هامون رو براي شما هم بگم.
راستي , اسم اين دوست جديد من انوش هست. خيلي هم خوش تيپه! ( البته نه به اندازه ي من)
|
_________________ هنوز يار تو هستم....خالي بستم!
به هيشکي دل نبستم......خالي بستم! 
|
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1952 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 28 آذر 1387، ساعت 13:53 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#2
|
| |
|
|
|
|
 |
Omid  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 11 آذر 1384 مجموع ارسالها: 3513 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: My home سن: 37 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 28 آذر 1387، ساعت 20:05 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#3
|
| |
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3577 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 28 آذر 1387، ساعت 22:06 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#4
|
| |
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1952 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 03 دي 1387، ساعت 19:28 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#5
|
| |
چند روز بعد دوباره انوش رو ديدم.بد جوري مست کرده بود.نميدونستم که الکل مصرف ميکنه.تلو تلو ميخورد.يه کم جا خوردم.
بهش گفتم: کجايي رفيق؟ چه کار ميکني با واژه ها و معاني؟
گفت: امروز اصلا توي mood اين ايکس شعر ها نيستم.حال ندارم.
گفتم: معلومه! با خودت چه کردي ؟ چقدر خوردي؟
گفت: اونقدر خوردم تا از پا بيفتم.
گفتم: چند وقته که مشروب ميخوري؟ دائم ميخوري يا تفريحي؟
گفت: يه چند سالي ميشه.درست يادم نيست که از وقتي دوست دخترم ولم کرد رفتم سراغ مشروب يا چون رفتم سراغ مشروب دوست دخترم ولم کرد! زياد نميخورم.دائما تفريحانه ميخورم!
گفتم: باريکلا!فيلم هم که زياد ميبيني! رحالا امروز چرا خوردي؟ چرا ميخواستي از پا بيفتي؟
گفت: خسته شدم از همه چي.از همه کي.از تکرار.از ديروز.از امروز .از فردا.حالم بده, خرابه, جرمه؟واقعا چرا؟
گفتم: چي چرا؟
گفت: اونش ديگه به تو ربطي نداره!
گفتم: منظورت رو نميفهمم.واضح تر بگو.
گفت: بزرگترين سوال ذهن من اينه که چرا؟ چرا اومديم؟
گفتم: هومم.دارم ميفهمم چي ميگي.
گفت: خداييش اين سوال ذهن تو نيست؟ به نظر من اين سوال بزرگترين سوال ذهن هر انسانه که چرا اومديم.
گفتم:نه!حداقل سوال ذهن من نيست!
گفت: دروغ ميگي.
( با اين دادي که زد بوي دهنش بد جوري اذيتم کرد , يه کم عصباني شدم و) گفتم:
مگه تو کي هستي که بخوام بهت دروغ بگم؟در ضمن , به نظر من اين سوال, يه سوال بچه گانه است!
گفت: بچه گانه؟ به بزرگترين سوال فلسفي بشر ميگي بچه گانه؟ برو بينيم بابا!
گفتم: کي گفته که اين سوال بزرگترين سوال فلسفي بشريته؟حد اقل به نظر من يکي که نيست.چرا ذهن خودت رو اسير مساله اي ميکني که خودت توش دخالتي نداشتي؟
گفت : چي؟
گفتم: مگه دست خودت بوده که اومدي؟حالا که بدون اراده ي خودت اين کار انجام شده, چرا خودت رو عذاب ميدي؟
مثلا انتخاب پدر و مادرت دست خودت بوده؟ حالا که دست خودت نبوده بايد از داشتن اين پدر و مادر شاکي باشي؟
به نظر من آدم بايد راجع به موضوعي فکر کنه که بتونه اون قضيه رو تغيير بده وگر نه اين فکر کردن چيزي به جز عذاب کشيدن نيست.
گفت: تو ميگي حالا که بدون اراده اومديم به اين دنيا بايد بتمرگيم يه گوشه و فقط نگاه کنيم؟
گفتم: از کجاي حرف هاي من به اين نتيجه رسيدي؟ من کي همچين چيزي گفتم؟عجب آدمي هستيا!
حرف حساب من اينه که فرض تو غلطه.
گفت: کدوم فرض؟
گفتم: هميني که ميگي بزرگترين سوال فلسفي بشريت اينه که چرا به اين دنيا اومده.
گفت: پس مهمترين مساله فلسفي چيه؟
گفتم: من چه ميدونم! من نه فيلسوفم , نه ادعايي دارم. برو از کسي بپرس که ميدونه.اصلا هم برام مهم نيست که بزرگترين سوال بشريت چيه. من چه کار به بشريت دارم! توي کار خودم مثل خر توي گل گير کردم.
گفت: بزار اينجوري بپرسم.بزرگترين دغدغه يا سوال فکري تو چيه؟
گفتم: حالا شد! اگه از من مي پرسي, بزرگترين سوال من اينه که چرا خود کشي نميکنم.
گفت: بله؟
گفتم: فرق من با تو همينه. تو توي اين فکري که چرا اومديم , اما براي من به اندازه ي سر سوزني مهم نيست که چرا اومدم.اومدم که اومدم, به درک که اومدم! اما حالا که اينجا هستم مهم اينه که چرا بايد ادامه بدم؟ اومدنم دست خودم نبوده اما ادامه دادن که دست خودمه. آيا واقعا دليلي براي ادامه دادن وجود داره؟آيا زندگي ارزش مبارزه کردن و ادامه دادن رو داره ؟خودکشي اولين راه حله يا آخرين راه حل؟..نميدونم...نميدونم.
گفت: از لحن حرف زدندت معلومه که ميدوني!
گفتم: بچه جون! توي اين مستي من رو 4 تايي ميبيني حالا ميخواي لحن من رو هم تشخيص بدي؟
گفت: معلومه که زياد خوردم؟
گفتم: نهههههههه! اصلا! راستي نميخواد توي اين وضعيت راجع به حرفاي من زياد فکر کني.برات بداموزي داره! بزار بزرگتر بشي , اونوقت ميفهمي!
بيا يه کم آب ليمو بهت بدم بخوري , تا حالت جا بياد.
گفت: دستت درد نکنه. |
_________________ هنوز يار تو هستم....خالي بستم!
به هيشکي دل نبستم......خالي بستم! 
|
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید
|
| |